امکان اگر دارد
از خیابان های بی درخت تردد کنید
می بینید که این کلاغ های بی پدر
تا هوا کمی سرد می شود
فرقی برایشان نمی کند
فضله هایشان
روی سر چه کسی
می
اف
تد....
می خواهم سنگ واره ای شوم
این طور که برم می داری و
پرتم می کنی به دورها
دیرینه شناسی در هزاره ای مه آلود
لای مردابی خواهدم یافت
و دست های تو را به یاد خواهد آورد
که نا مهربان بودند....
بی خودی ادای صوفی ها را در می اوری
بی تبر زین
با این هو هو های خشک وخالی
هر چقدر هم که خودت را به اب و اتش بزنی
صد سال سیاه
هیچ دیواری
مرید تو نمی شود
باد عزیز....
یکی از شعرهای سال ۸۲
دفتر خاطرات
دفتری شده ام کهنه
پر از خاطرات خاک خورده
سايه ای گم
که دستان چروکيده ی پيرمردی فضول را
ورق می خورم...
شنبه
هزار سال قبل از ميلاد من
صورت باد را می بوسم
و دراز می کشم در ذهن جاده هايی که دارند
آرام آرام در من تمام می شوند
و برای آخرين بار
سيبی را بو می کشم
که حوايی در خواب آدم
به من تعارف کرد
کلاغ ها به طرفام سياه می شوند
و قارقار نگاه هایم را می کنند
و مردی را در چشمان ام دفن می کنم
که لحظاتی پيش در ذهن جاده ها دراز کشيده بودند
ورق می خورم...
يک شنبه:
ماه برای نهمن بار گرد می شود
از سالی خاموش
در هزاره ای گم
زمين از خواب می پرد
و من در ضجه های زنی که آبستن مرده ی هزار ساله است
متولد می شوم
گرسنه ام: غصه ی جاده ها را می خورم
تشنه ام: پستان لحظه ها را می مکم
و آرام آرام همه ی کوچکی ی زمين را بزرگ می شوم
ورق می خورم...
دوشنبه:
دلام لک زده است برای تپيدن
از پشت پنجره ای چوبی
که آنسویاش دخترکی بی خبر از من موهایاش را می بافد
در خيال لکلکی پير در برکه ای دور
که خواب ماهی ها را می بيند
دلام لک زده است برای تپيدن...
ورق می خورم...
سه شنبه:
شکلکی زشت مدام دستام می اندازد
در لابه لای خنده های پيرمردی اثيری
که چشماناش را غبار گرفته است
مشت هایام را گره می کنم
می کوبم به شکلک زشت
آينه می شکند
من تـ..کـ..ـه تـ..کـ..ـه می شوم
ورق می خورم...
چاهارشنبه:
حالام بد است
دارم با هــــــــــــــــــــــــــــــــای و هــــــــــــــــــــویم
اسکيموها را از خواب می پرانم
بايد دور شوم
شکارچی با خرس قطبی اشتباهام می گيرد
بايد بگريزم
پایم ليز می خورد
می افتد در چشمان اسفنديار
داد می زنم
مواظب باش رستم کماناش را زه کرده است
نمی شنود
تير دوشاخه ای به چشمانم می خورد
می افتم
سوارها از روی تنم تاخت می کنند
دارم هذيان می گويم
انگار تمام زمستان های تاريخ را تب کرده ام
ورق می خورم...
پنجشنبه:
در خواب جاده باران می بارم
خاک تمام مرا می نوشد
خالی می شوم
مثل فنجانی سفيد با لکه های سياه
که کولیی دوره گردی هر روز
برای عابرانی که ويار تقديرند
فال قهوه می گيرد
ورق می خورم...
جمعه:
هزار سال بعد از ميلاد من
يکی آخرين برگ مرا پاره کرده است.
"مومويه هاي سياه و قهوه اي و زرد"
نگاهي به مجموعه شعر "33" سروده وحيد ضيايي
"33" عنوان مجموعه شعري است كه وحيد ضيايي شاعر جوان اردبيلي به صورت الكترونيكي به چاپ رسانده است كه ما در چند بند نگاهي اجمالي به ان خواهيم پرداخت.
1
"باختين معتقد است "در قلمرو فرهنگ تنها شعر است كه به زبان در تماميت ان نياز دارد در شعر است كه زبان تواناييهاي خود را اشكار ميكند ،در اينجاست كه زبان بايد بالاترين حد انتظار را بر آورد."
البته نه خود اقاي ضيايي و نه ما انتظار نداريم كه در شعرهايمان زبان بالاترين حد انتظار را براورد اما از طرفي وقتي به "33"نگاه مي كنيم متوجه مي شويم كه شاعر تنگ نظرانه هم به زبان نگاه نمي كند.چهََََََََََََََ. رد پايي از دغدغه هاي زباني را ميتوان در اين مجموعه مشاهده كرد.شعرها زبان را در خود خفه نمي كنند بلكه جولانگاهي براي خودنمايي زبانند اما معقول ومنطقي .اگر نگاهي بكنيم به بعضي اثار دهه هفتادو هشتاد ،زبان را اسير بازيهاي زباني الكن وعقيم مي يابيم بدون انكه بفهميم اين موارد چه كاركردي در كليت شعر داشته اند.
اما زبان در اكثرشعرهاي مجموعه ادا در نمي اورد و بازيهاي زباني كاركردي موثر در شعر ها ايفا ميكنند:
ُُُ"پيشاني بلند و انگاه / از من بدزد لبالب / لبي ليز كن تا زانو/ زود بر نداري چشم/ اين معاشقه با ضريح /هر دو سالهاست مرده ايم/ اما نه در من (شعر 3)
كه كاركرد اوايي (ز) و توليد اهنگي خاص شبيه ززززز وتغزلي كه در شعر هست ما را به ياد شعر معروف منوچهري دامغاني مي اندازد:"خيزيد وخز اريد كه هنگام خزان است /باد خنك از جانب خوارزم وزان است "
يا مثلن درشعر "ُسر ميخورم از مهره چهارم گردن / تا سپيد روز ايل /شريانهاي زغالي ام دود مي شوند / چتر را افقي باز مي كني / تا ادم نبارد / وپا برهنه مي رسي / روبرويم ابستن سينه هات!/ سر مي روم از گلويت / دندانهايت عاريه اي شتابت عاريه اي !"
كه فارغ از آواشناسي شعر ،تلقين سين به لحن شعرو حضور واژه سر و سر در ابتدا و انتهاي شعر نشان از بكار گيري به موقع ودرست واژگان و كاربرد ان است و همين عامل باعث شده شعرهاي "33"(ونه همه) مقهور زبان و بازيهاي ان نشود و البته خودش را هم تحميل زبان نكند تا در نهايت اين رابطه دو سويه باشد ودر تعامل با يكديگر.
نتيجه تعامل اين مي شود كه متن مقاومتي سر سختانه در برابر مخاطب از خود نشان ندهد نه پيچيده گو شود و نه اسان طلب.به عبارت ديگر اشعار اين مجموعه لقمه را جويده در دهان خواننده اش نمي گذارد ونيز تلاشي هم در پيچاندن لقمه ندارد كه همين خاصيتي سهل و ممتنع به شعرها مي بخشد:
" آنقدر شاعر نخواهم شد/ كه به جاي قلب/ واژه در من بتپد."
2
بود لر معتقد بود"كسي كه از پشت پنجره اي گشوده بيرون را نگاه مي كند هرگز ان چيزي را نمي بيند كه كسي از پشت پنجره اي بسته مي بيند." گفته بودلر به بسياري از شعرهاي "33" صدق ميكند اما در بعضي از شعرها شاعر وسوسه مي شود لبه پنجره را كمي بازتر كند و اينجاست كه از شعر به شعار متمايل ميشود:
چه فرقي ميكند كي /چه فرقي ميكند چگونه/ زيستنم را بنگر / ايستاده با مشت."
در اينجاست كه شاعر از فضايي كه در بقيه شعرها خلق كرده و بوي تازگي مي دهد فاصله مي گيرد و به زبان شعري دهه چهل و پنجاه نزديكتر مي شود.
3
ايجاز شايد مهمترين جنبه ايست که مجموعه "33" از داشتنش به خود مي بالد كه همين مهمترين ماده وتبصره يك شعر موفق مي تواند قلمداد شود. دوري از اطاله كلام وپرهيز از شاخ وبرگ دادن اضافي را در شعرهاي مجموعه بخوبي ميتوان ديد وبا تسلطي كه ضيايي در دايره واژگاني از خود نشان مي دهد شعرها يي موجز با ضرباهنگي مناسب وجاندار خلق مي كند:
"گلوله را برداشت/ مرمي را روي لبش كشيد/خيابان/ رژ سرخ زده بود".
كه شعري است با درونمايه اي سياسي به دور از شعار زدگي كه با تصويري قوي و موجز توانسته يكي از وقايع تاريخي معاصر را به تصوير بكشد. كه تاييدي مي تواند بكند بر اين گفته "تاگور" كه" شعر ستايش واقعيت است از منظر زيبايي."ُ
چشم درخت
نمی افتم سر نیوتون
که مجذوب" جاذبه" شود
راست می افتم
دامن گلدار دخترکی فقیر
که زیر درخت حیات
قبل از خواب
به خاطر" سیب"ی
گریسته .
آفتاب گردان می کارم
تا همیشه بسوی
تو
بچرخند.
تیر شلیک می شود از تپانچه تابستان
خرداد
میافتد از اسب بهار
روی دشت
چهره گندمزار
زرد می شود از ترس.
از چشمانم ُفاصله بگير
هر پلکی که می زنم
مينی خنثی نشده است